X
تبلیغات
سنگ و ستاره

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شعر و یادداشت ها

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
م : ن : عفیف باختری

در برف...

مي‏خواستم بخوابم و در خواب گم شوم

در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم

 

هنگام آب بازيِ دستت كنار حوض

انگشتر تو گردم و در آب گم شوم

 

تو «كيستي...؟» صدا كني و من شتابناك

از پشتِ در به محض دق‏الباب گم شوم

 

بگذار مثل بوتل خالي قُقُل... قُقُل

قُل... قُل... قلوُپ! داخل گنداب گم شوم

 

] مي‏خواستم بخوانمت اي راگ رازناك

آن‏قدر «تان» زنم كه در «آلاب» گم شوم[

 

بگذار در كنار تو برفي شود هوا

در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم




جمعه سی ام مرداد 1388
م : ن : عفیف باختری

روز مره‏گی

روزی که آن درخت تنومند اره شد

خورشید ناپدید در اعماق دره شد

 

جام تَرَک تَرَک شده‏ام را گرفت عشق

بوسید بعد زد به زمین... ذره‏ذره شد

 

ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد‏

نبض تو کُند کُندتر... از زخم چره شد

 

یک‏باره زد به دور خودش دوره آسیاب

هر آن‏چه بود زیر دو دندان پره شد

 

گرگ آن‏زمان که سیر شد از این گرسنه‏گی

از لاک خود بر آمد و در جلد بره شد

 

لِه کرد دنده‏های مرا چرخ روزگار

روحم دچار زنده‏گی روزمره شد




دوشنبه هشتم مهر 1387
م : ن : عفیف باختری

سه غزل تازه

۱

خدا برای خودش آفریده دنیا را

نه بهر هیچ که پر پر کنند گل ها را

شبی به ساحلم آورد و کرد تشنهء خویش

به روی ماسه نوشتم سرود دریا را

و باد آمد و پیچید گرد مجنون بید

به هر کرانه پراکند بوی لیلا را

نهاده دختر کولی به شانه کوزهء آب

گرفته نالهء عاشق تمام صحرا را

*

عروسکیم و غریبانه در تو می نگریم

عجب زمانه به بازی گرفته یی ما را

دلم به پای خودش آمده به مسلخ تان

به حال خود بگذارید مرد تنها را

کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست

به یک نظاره بسوزان تمام این ها را

۲

افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد

دروازه را به روی خودش بست و گریه کرد

جام دگر زد و دو سه جام دگر و بعد

احساس گریه داد به او دست گریه کرد

در چهره ات فریب ترا آشکار دید

باخود به خنده گفت: زن پست و... گریه کرد

با کوک توبه گرد خودش چرخ خورد و رفت

 این رقص، رقص زنده گیم هست و گریه کرد

ای ابر! در کنار تو ابری اضافه شد

چشمم به اجتماع تو پیوست و گریه کرد

دیوانه تا که حرف سفر از لبت شنید

با بوسه یی دهان ترا بست و گریه کرد

۳

شاخه بی سيب و جهان دامن پر از سنگ است

بر سر هيچ ميان دو برادر جنگ است

ماه من! ای به جهان تاج شهنشاهی من

روزگاريست که شهزادهء تان دلتنگ است

لاف همراهی و آنگاه به چاه افگندن

از همه زشت تر اين زشترين نيرنگ است

اشتران زنگ زنان در دل شب می گذرند

هر قدر گوش کنی باز همين آهنگ است

دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت

لايق قامتم اين پيرهن گلرنگ است




چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
م : ن : عفیف باختری

دو غزل

1

می میرم و به مرگ خودم گریه می کنم

ای زنده گی برای تو کم گریه می کنم؟

پایان راه و یار مسافر در ایستگاه

حالا که می رسیم به هم گریه می کنم

آشفته حال و پرت و پراگنده و غریب

با سر و وضع نا منظم گریه می کنم

غم، اره می کند کمرم، زوزه می کشم

شب، خنده می کند به غمم گریه می کنم

با یک دو جرعه حوصله ام سر نمی رود

اما همین که نشه شدم گریه می کنم

جانم! تمام گریه برای خودم که نیست

غیر از خودم برای تو هم گریه می کنم

 

2

روزی که آن درخت تنومند اره شد

خورشید نا پدید در اعماق دره شد

یک باره زد به دور خودش دوره آسیاب

هر آن چه بود زیر دو دندان پره شد

ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد

نبض تو کُند و کُندتر از زخم "چره" شد

جام ترک، ترک شده ام را گرفت عشق

بوسید... و بعد زد به زمین ذره، ذره شد

گرگ آن زمان که سیر شد از این گرسنه گی

از جلد خود بر آمد و در پوست بره شد




پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
م : ن : عفیف باختری

نوروزی

برای باغ چه آورده ارمغان نوروز؟

زپشت نرده صدا کرد «باغبان!» نوروز

 

به قاب لحظه نشسته شبیه نور و نسیم

به قاب دیده شبیه فرشته گان نوروز

 

سپرده زلف خودش را به اختیار نسیم

نشسته چشم به راه مسافران نوروز

 

چه خیمه بسته در آفاق کلبه های غریب؟

چه گل گرفته سر راه کاروان نوروز؟

 

به کوچه کوچه بلند است بانگ نوشا نوش

چه نشه ریخته در شور ناودان نوروز؟

 

پرنده آبتنی کن در ابتدای فصول

فرشته مژده بیاور برای مان نوروز

 

چراغ خانهء ما را دوباره بر افروز

ستاره هدیه بیاور از آسمان نوروز!

 

زمانه یار دوروزه ست یک دو قافله بعد

خبر شوی که سفر کرده ناگهان نوروز

 




یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
م : ن : عفیف باختری

برگ زرد

برای ژکفر حسینی

 

درد بودن چگونه دردی هست؟

تلخی منحصر به فردی هست

 

خاطر از چیست قابِ بی‌تصویر؟

روی آیینه خاک و گردی هست

 

هر که را لایق جمال خودش

سوی آیینه روی‌کردی هست

 

سایه‌ها می‌روند و می‌آیند

در خیابان هوای سردی هست

 

لاجرم در چنین جهنم سرد

زنده‌گی طفل کوچه‌گردی هست

 

کودکی با جبین چین‌خورده

یا در آیینه پیرمردی هست؟

 

سوی خود هر چه باز می‌گردم

باز آواز «بازگرد»ی هست

 

لابلای کتاب «مسخ» هنوز

یادگار تو برگ زردی هست




دوشنبه سوم دی 1386
م : ن : عفیف باختری

سيب نارسيده

با خنده، از مقابلم آهسته رد شدي

مثل كسي كه عاشق خود مي شود شدي

 

چيزي نمانده است به پايان شب، بگو

حالا كه با ستارهء بختم بلد شدي

 

من هر دقيقه بحر غمم در تلاطم است

امّا نه آنقدر كه تو در جذر و مد شدي

 

در جذر و مد آن كه «تو ماهي من آدمم»

در اضطراب اين كه دچار رصد شدي

 

باز است جلگه هاي دلت روي ديگران

هنگام پر كشيدن من شد كه سد شدي

 

من سيب نارسيده ترين و تو سنگدل

مانند كودكي كه مرا مي كند شدي

 




دوشنبه سوم دی 1386
م : ن : عفیف باختری

ديوانه!

ديوانه! با زمانه تقابل چي مي كني؟

زانوي غم گرفته تخيل چي مي كني؟

 

ديوانه گي ست، پوچي محض ست، خودكشي ست

تحليل رفتن تو در الكل ـ چي مي كني؟ ـ

 

در لاك خود بمان كه دو چندان فرو رود

اين شمع نيم سوخته را گُل چي مي كني؟

 

آنسوي پُل چه رايحهء غنچه پروريست

راهي شو آخر، اين طرف پُل چي مي كني؟

 

كوتاهي حيات تو حتا دو جمله نيست

تا نيمه شب مطالعه «ناول» چي مي كني؟

 

گُم گشته است ماه تو در ازدحام ابر

ديوانه! خنده كرده تجاهل چي مي كني؟

 




دوشنبه سوم دی 1386
م : ن : عفیف باختری

در كوچه

ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد

شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد

 

دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد

هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد

 

«شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست

از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد

 

در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون

از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد

 

در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس

هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد

 

شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش

خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد

 




دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
م : ن : عفیف باختری

لیلا ...

 

لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن

خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن

 

گاهی سر از دروغ کشد، گاه از دریغ

در شهر، روح در به درت را نگاه کن

 

در کافه جفت توست که با حرص میخورد

با « ساز قطغن » جگرت را نگاه کن

 

لیلا چه غم که جفت تو همبال باد رفت

نفرین که رفت، بال و پرت را نگاه کن

 

از هر چه جنگل است و هر آنچه که جنتی

چشمان پر ستاره ترت را نگاه کن

 

چشمان پر ستاره ترت را که میکند

افشا درون شعله ورت را نگاه کن

 

زهدان شب شکاف شد و روی دست من

لیلا « تولدی دگر» ت را نگاه کن

سنبلة 1386

 

 

سرود سکوت

 

سکوت سرشار از اشتهاست

عنکبوت پیر

مگسی را

             چهارچشم می پاید

بگذار گنجشک هیچ آوازی

               پر نگیرد از شاخه

و پرواز پشه یی حتی

               طنین نیفگند در دهلیز

من

سکوتم را سرودی میسازم از تو

من نفسم را می وزانم در دشت

بگذار بادها پیراهنت را بیاشوبند

و باران

       گیسوانت را شکننده تر سازد

بگذار با عطر منتشر ناشده ات بیامیزم

انزجاری ست در من

از جنازه های که ناز میفروشند در شهر

بگذار عشق

              حادثه یی باشد

                        ناگهانی تر از آنچه که

                        در خیابان اتفاق می افتد

اسد 1386

 




سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
م : ن : عفیف باختری

سومین مجموعهء شعر هایم از چاپ بر آمد

کار ژکفر حسینی

سومین مجموعهء شعر هایم از چاپ بر آمد




یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
م : ن : عفیف باختری

این هم دو هدیهء نوروزی

این بام کج ...

 

دلتنگی ام شبانه که بسیار می شود

در من گلیم درد تو هموار می شود

 

یکشنبه و دوشنبه و ... خاکستری و سرد

هفته ست پشت هفته که تکرار می شود

 

یک ثانیه اگر گذرد در تو مثل سال

سال ت شماره کن که چه مقدار می شود

 

تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت

هر شب شیار تازه پدیدار می شود

 

صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت

از رنگ خود در آینه بیزار می شود

 

روزانه تا که روشن از احوال خود شوم

می نوشم آنقدر که هوا تار می شود

 

این بام کج که در خود از این سان شکسته است

از کهنه گی شبیه من انگار می شود

 

دنیا برای آنکه به زندانم افکند

دور و برم می آید و دیوار می شود

 

حوت 1385

 

 

صورتگر خزان

 

پیوسته درد می کشم و درد می کشم

پاییز هر چه بر سرم آورد می کشم

 

صورتگر خزانم و در پردهء خیال

یک تابلو برای تو خوش کرد می کشم

 

تا با فضای باغ کمی آشنا شوی

یک لانه گک که می شکند سرد می کشم

 

طرح دگر که می کشم از روزگار خویش

در دست باد شاخه گلی زرد می کشم

 

بازی ادامه دارد و من مانده ام که باز

دیگر چی از زمانهء نامرد می کشم

 

سیگار و چای تلخ و من و چرخ نرد باز

پوچی نتیجهء که از این نرد می کشم

 

حوت 1385




چهارشنبه یکم فروردین 1386
م : ن : عفیف باختری

سال نو مبارک

 




سه شنبه دوازدهم دی 1385
م : ن : عفیف باختری

دو غزل تازه

هاله یی از نور

 

با هر قدم که از نظرم دور می شوی

پنهان میان هاله یی از نور می شوی

 

گاهی شبیه گل به نظر جلوه می کنی

گاهی شبیه خوشة انگور می شوی

 

از هر گلی که خواست دلت شیره می مکی

از شکل زن به هیئت زنبور می شوی

 

این کوه شک که بین من و خود کشیده ای

یک روز می پذیری و ... مجبور می شوی

 

مجبور می شوی که به آیینه رو کنی

از حسن خود در آینه مغرور می شوی

 

حس می کنم که هر چه قدم پیش می نهم

با هر قدم تو از نظرم دور می شوی

 

جانم!

 

با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار

بسیار گل به گردنم آویخت روز گار

 

نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر

تا بود خاک غم به سرم ریخت روزگار

 

بر فرقم آسیا شد و بی وقفه چرخ خورد

غربال گونه خاک مرا بیخت روزگار

 

تندیسة اگر نه از آهن و آهک است

با روح من چه شد که نیامیخت روزگار؟

 

جانم! به غیر وسوسه چیزی دگر نبود

تنها حسی که در تو بر انگیخت روز گار

 




پنجشنبه چهارم آبان 1385
م : ن : عفیف باختری

باز هم چند غزل تازه

 

گرد بادی آمدو در خود مرا پیچد و رفت

لکه ابری غصه اش را بر سرم بارید و رفت

 

حلقه بسته گرد نعشم گله ی گرگان مست

هر که آمد جرعه ی از خونم آشامید و رفت

 

از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مست هاست

هر که رد شد از کنارم،  پشت سر خندید و رفت

 

رفته شاید کرگسان را بر سرم  جمع آورد

چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت

 

هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او

جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت

 

 

 

یک تکه آسمان نشود قسمتم چرا؟

در کودکی شیار خورد صورتم چرا؟

 

وقتی که سرد و گرم جهان جمله در من است

اندازه ی جهان نشود وسعتم چرا؟

 

عاجز تر از پرنده ی روحم پرنده نیست

می بندد آسمان به بدی تهمتم چرا؟

 

در نرد خون – که سرخ ترین فصل زنده گی ست ـ

از هر که زودتر نرسد نوبتم چرا؟

 

سنگ ستم اگر نه بر آدم وزیده است

پس اینقدر جفا شده با خلقتم چرا؟

 

می خواهم اندکی به تو نزدیکتر شوم

پس میزند نگاه تو با نفرتم چرا؟

 

 

 

 زنگار شب از شیشه زدودن نتوانم

احساس پرو بال گشودن نتوانم

 

شاعر به چه کار آید و از شعر چه حاصل؟

وقتی که غزل از تو سرودن نتوانم

 

ازیاد خودم رفتم اگر محو تو گشتم

بی یاد تو یک ثانیه بودن نتوانم

 

این پر زدن از چشمم و از فاصله گفتن

حرفیست که من از تو شنودن نتوانم

 

ترسیم من از ما و تو خط های موازیست

یک بوسه اگر از تو ربودن نتوانم

 

یاری ندهد یادت اگر وقت ستردن

زنگار غم از سینه زدودن نتوانم

 

 

 

 ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب

پاییز را به خاطر ما آورد غروب

 

ای کاش جای غصه – هر اندازه ی که است ـ

یک تکه خاطرات تو را آورد غروب

 

ای سایه ی نهان شده در پرده های شام

در مِه، تو را چگونه به جا آورد غروب؟

 

گرگ از قفا و در جلو آغوش پرتگاه

جز سوی مرگ، رو به کجا آورد غروب؟

 

تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند

صد گونه پرده را به نوا آورد غروب

 

ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت

این پرده را به روی تو، تا آورد غروب

 




یکشنبه چهارم تیر 1385
م : ن : عفیف باختری

چند غزل تازه

از آزادی از عشق

 

خوابیده درآغوش خودش دختر جنگل

احساس قدم می زند آنسوتر جنگل

 

صبح ست و مرا آیتی از خوبی و پاکی

یکریز صدا میزند از آخر جنگل

 

برخیز و کمی در دلم احساس بر انگیز

ای یاد! ای الهة افسونگر جنگل

 

برنطع زمستان نکند باز ببینم

هر گوشه پراکنده هزاران پر جنگل

 

مضمون نوی داشت از آزادی و از عشق

شعری که ترنم نشد از دفتر جنگل

 

سرود هزار وادیی سبز

 

سیاهی آمد و پوشید چشم هایم را

و با طناب ستم بست دست و پایم را

 

صدای آهم از اعصار دور می اید

کمی عمیق اگر بشنوی صدایم را

 

شما که می کشدتان زمان به سوی زوال

بدل به شکل نسازید محتوایم را

 

بهشت نازم و دارم هزار وادی سبز

نشان دهم به شما زودتر کجایم را؟

 

نمیدهم به هجوم تگرگ هرگز تن

هزار ابر بگیرد اگر فضایم را

 

یقین محضم و این از ستاره ام پیداست

چه حاجت ست گواه آورم خدایم را؟

 

طلای نابم اگر بی بهاست در چشمت

فقط تویی که ندانسته یی بهایم را.

 

از آن سوی رودخانه

 

احاطه کرده هزاران غم زمانه مرا

اجل گرفته به انگشت خود نشانه مرا

 

یکی دو ثانیه قبل از سکوت اعدامم

مجال یک دو سخن میدهید یا نه مرا؟

 

جواب پرسش ما در سراب هستی نیست

چه پشت حدس و گمان می کنی روانه مرا؟

 

به کوه صاعقه ام کوفت دست وحشی باد

شبی که بست به رگباد تازیانه مرا

 

دگر توان شتابم نمانده بود که باز

کسی صدا زد از آن سوی رودخانه مرا

 

کسی به پاکی و خوبی کمی شبیه خدا

کنار خویش فراخواند عاشقانه مرا

 

عبور

 

با سایهء که گام به گامم روانه بودم

در من هوای یک سفر عاشقانه بود

 

قصدم نبود رفتن و مرداب گون شدن

قصدم عبور آن طرف رودخانه بود

 

چیزی به نام آنچه که رهنوشه گفته اند

پیشم مهم نبود اگر بود یا نه بود

 

در کوره میگداختم از یک حس غریب

در جانم التهاب خوشی در زبانه بود

 

یادت به خیر طفلی و آن اسپک گلین

وان لحظه ها که شادی ما کودکانه بود

 

نوشیدم آنچه بعد تو خونابه بود و بس

بعد از تو خوردم آنچه فقط تازیانه بود




دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
م : ن : عفیف باختری

مثل مترسک

مثل مترسکی به تماشا ستاده است

خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است

 

بادست خود برای عبورم پلی بساز

این دل نمیرسد به هدف، تا ستاده است

 

مردی که بیشتر به خودش چهره میدهد

با عکس خود در آینه تنها ستاده است

 

من جا به جز کنار خودم خوش نمی کنم

اینگونه کس کنار خود آیا ستاده است؟

 

در من صنوبری ست که هر لحظه از خزان

صد زخم تازه میخورد اما ستاده است

 

یک کوچه آنطرف تر از اینجا غریبه ی

در انتظار آمدنِ ما ستاده است

 

در قصه های مردم

رفتیم مثل دریا بایک جهان تلاطم

کردیم تندر آسا با صخره ها تصادم

 

از دور دست شن ها میکرد مرغ دریا

آهنگ زنده گی را با صد زبان ترنم

 

رفتیم و بار خود را بستیم سوی خورشید

کردیم رستمانه آهنگ خوان هفتم

 

اینست آنچه مانده از ما به یاد گاری

یک مشت قهرمانی درقصه های مردم

 

نا آشناست حتا با خود زبان این قوم

من با زبان دریا با کی کنم تکلم؟

 

رفتی و بیتو دیدم غم های این جهان را

در قلب کوچک خود در حالت تراکم

 

تا مثل غنچه خندم یک لحظه سوی هستی

قرضم دهید یاران! یک چیزکی تبسم




پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
م : ن : عفیف باختری

ماه گفتم ات ...

 

جز صفر چیست حاصل تفریق ما بگو

جز این اگر محاسبه کردی بیا بگو

 

شام است و نان هر شبه بی چاشنی عشق

تنها چه سان فرو برم این لقمه را بگو

 

در قاب خاطرم چه مجسم نشسته ای

از چشم من نهان شده یی در کجا بگو

 

تنها نشسته یی که فراموش مان کنی؟

می پرسمت دوباره چرا؟ هان! چرا؟ بگو

 

جز اینکه ماه گفتم و میگویمت هنوز

در پیشگاه آیینه جرم مرا بگو

 

دلتنگم از تسلسل شب های زود رس

یک قصه از بلندی آن روز ها بگو

 

من از کسی گلایه ندارم بجز خودم

از من هرآن گلایه که داری بیا بگو

 

ستاره

 

خوابیده شب قریه در آغوش ستاره

تابوت خیابان شده گلبوش ستاره

 

رازی که به هر شبپره افشا نتوانم

وقت است کنم زمزمه در گوش ستاره

 

ارچند که سنگین تر از آوار خموشی ست

باری که شب انداخته بر دوش ستاره

 

هربته بر آورده هزاران گل لبخند

دامان بیابان شده گلجوش ستاره

 

ماییم و گرفتاریء غمهای زمینی

از دور نظر کردن خاموش ستاره

 

از عشق من آیا بدلش تاب و تبی هست

یا قصهء ما گشته فراموش ستاره؟

 

دوبوسهء دیگر

 

به سمت رود مرا امـتداد بخشیدی

حباب زنده گیم را به باد بخشیدی

 

مرا به کس چه، که برخود هم اعتماد نبود

تو بودی آنکه بمن اعـتماد بخشیدی

 

دل ملول مرا از سموم صد ها گند

فقط به بوی خودت اعـتیاد بخشیدی

 

لبم به بوسه یی از گونه هات قانع بود

مرا دوبوسهء دیـگر زیاد بخشیدی

 

به سمت دشت کشانـدی دوباره پایم را

به شکل لاله دلم را نماد بخشیدی

 

شبیه رفتن یک رود سوی اقیانوس

مرا به سمت خودت امتداد بخشیدی




جمعه نوزدهم اسفند 1384
م : ن : عفیف باختری

در فرصت پیاده شدن...

در انتظار مرد مسافر کسی نبود

در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود

 

در فرصت پیاده شدن در فرود گاه

تنها تر از مسافر آخر کسی نبود

 

می گفت : باید آیتی از آفتاب خواند

اما به هیچ داعیه حاضر کسی نبود

 

با دست خود اشاره به همزاد خویش کرد

دیدم به جز توهم شاعر کسی نبود

 

بودند چهره ها همه خوش ظاهراً ولی

در بین شان تسلی خاطر کسی نبود

 

افسوس!  درک واژه ءهجرت چه مشکل است

گویی در این زمانه مهاجر کسی نبود

 

هنگام دور گشتن یک سایه در افق

در جاده ها به جز دوسه، عابر کسی نبود




شنبه سیزدهم اسفند 1384
م : ن : عفیف باختری

صبح زود

پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است

پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است

 

دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد

باز درفکر همان بازی سابق شده است

 

صبح زود است و دلم رفته وضوتازه کند

کافرمن چقدر مؤمن صادق شده است

 

دل دیوانه ازآن روز که زخمش گل کرد

شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است

 

روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی

مشعل راه تو فانوس شقایق شده است

 

تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف!

عشق دریا وخیالات تو قایق شده است