|
مثل مترسک مثل مترسکی به تماشا ستاده است خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است بادست خود برای عبورم پلی بساز این دل نمیرسد به هدف، تا ستاده است مردی که بیشتر به خودش چهره میدهد با عکس خود در آینه تنها ستاده است من جا به جز کنار خودم خوش نمی کنم اینگونه کس کنار خود آیا ستاده است؟ در من صنوبری ست که هر لحظه از خزان صد زخم تازه میخورد اما ستاده است یک کوچه آنطرف تر از اینجا غریبه ی در انتظار آمدنِ ما ستاده است در قصه های مردم رفتیم مثل دریا بایک جهان تلاطم کردیم تندر آسا با صخره ها تصادم از دور دست شن ها میکرد مرغ دریا آهنگ زنده گی را با صد زبان ترنم رفتیم و بار خود را بستیم سوی خورشید کردیم رستمانه آهنگ خوان هفتم اینست آنچه مانده از ما به یاد گاری یک مشت قهرمانی درقصه های مردم نا آشناست حتا با خود زبان این قوم من با زبان دریا با کی کنم تکلم؟ رفتی و بیتو دیدم غم های این جهان را در قلب کوچک خود در حالت تراکم تا مثل غنچه خندم یک لحظه سوی هستی قرضم دهید یاران! یک چیزکی تبسم |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 11:13 |
