|
دو غزل تازه
هاله یی از نور با هر قدم که از نظرم دور می شوی پنهان میان هاله یی از نور می شوی گاهی شبیه گل به نظر جلوه می کنی گاهی شبیه خوشة انگور می شوی از هر گلی که خواست دلت شیره می مکی از شکل زن به هیئت زنبور می شوی این کوه شک که بین من و خود کشیده ای یک روز می پذیری و ... مجبور می شوی مجبور می شوی که به آیینه رو کنی از حسن خود در آینه مغرور می شوی حس می کنم که هر چه قدم پیش می نهم با هر قدم تو از نظرم دور می شوی جانم! با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار بسیار گل به گردنم آویخت روز گار نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر تا بود خاک غم به سرم ریخت روزگار بر فرقم آسیا شد و بی وقفه چرخ خورد غربال گونه خاک مرا بیخت روزگار تندیسة اگر نه از آهن و آهک است با روح من چه شد که نیامیخت روزگار؟ جانم! به غیر وسوسه چیزی دگر نبود تنها حسی که در تو بر انگیخت روز گار
|+| نوشته شده توسط عفیف باختری در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 15:44 |
