|
سيب نارسيده
با خنده، از مقابلم آهسته رد شدي مثل كسي كه عاشق خود مي شود شدي چيزي نمانده است به پايان شب، بگو حالا كه با ستارهء بختم بلد شدي من هر دقيقه بحر غمم در تلاطم است امّا نه آنقدر كه تو در جذر و مد شدي در جذر و مد آن كه «تو ماهي من آدمم» در اضطراب اين كه دچار رصد شدي باز است جلگه هاي دلت روي ديگران هنگام پر كشيدن من شد كه سد شدي من سيب نارسيده ترين و تو سنگدل مانند كودكي كه مرا مي كند شدي |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 14:52 ديوانه!
ديوانه! با زمانه تقابل چي مي كني؟ زانوي غم گرفته تخيل چي مي كني؟ ديوانه گي ست، پوچي محض ست، خودكشي ست تحليل رفتن تو در الكل ـ چي مي كني؟ ـ در لاك خود بمان كه دو چندان فرو رود اين شمع نيم سوخته را گُل چي مي كني؟ آنسوي پُل چه رايحهء غنچه پروريست راهي شو آخر، اين طرف پُل چي مي كني؟ كوتاهي حيات تو حتا دو جمله نيست تا نيمه شب مطالعه «ناول» چي مي كني؟ گُم گشته است ماه تو در ازدحام ابر ديوانه! خنده كرده تجاهل چي مي كني؟ |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 14:50 در كوچه
ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد «شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 14:46 |
