تبليغاتX
سنگ و ستاره
 روز مره‏گی

روزی که آن درخت تنومند اره شد

خورشید ناپدید در اعماق دره شد

 

جام تَرَک تَرَک شده‏ام را گرفت عشق

بوسید بعد زد به زمین... ذره‏ذره شد

 

ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد‏

نبض تو کُند کُندتر... از زخم چره شد

 

یک‏باره زد به دور خودش دوره آسیاب

هر آن‏چه بود زیر دو دندان پره شد

 

گرگ آن‏زمان که سیر شد از این گرسنه‏گی

از لاک خود بر آمد و در جلد بره شد

 

لِه کرد دنده‏های مرا چرخ روزگار

روحم دچار زنده‏گی روزمره شد

|+| نوشته شده توسط عفیف باختری در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 15:42