|
باز هم چند غزل تازه
گرد بادی آمدو در خود مرا پیچد و رفت لکه ابری غصه اش را بر سرم بارید و رفت حلقه بسته گرد نعشم گله ی گرگان مست هر که آمد جرعه ی از خونم آشامید و رفت از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مست هاست هر که رد شد از کنارم، پشت سر خندید و رفت رفته شاید کرگسان را بر سرم جمع آورد چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت یک تکه آسمان نشود قسمتم چرا؟ در کودکی شیار خورد صورتم چرا؟ وقتی که سرد و گرم جهان جمله در من است اندازه ی جهان نشود وسعتم چرا؟ عاجز تر از پرنده ی روحم پرنده نیست می بندد آسمان به بدی تهمتم چرا؟ در نرد خون – که سرخ ترین فصل زنده گی ست ـ از هر که زودتر نرسد نوبتم چرا؟ سنگ ستم اگر نه بر آدم وزیده است پس اینقدر جفا شده با خلقتم چرا؟ می خواهم اندکی به تو نزدیکتر شوم پس میزند نگاه تو با نفرتم چرا؟ احساس پرو بال گشودن نتوانم شاعر به چه کار آید و از شعر چه حاصل؟ وقتی که غزل از تو سرودن نتوانم ازیاد خودم رفتم اگر محو تو گشتم بی یاد تو یک ثانیه بودن نتوانم این پر زدن از چشمم و از فاصله گفتن حرفیست که من از تو شنودن نتوانم ترسیم من از ما و تو خط های موازیست یک بوسه اگر از تو ربودن نتوانم یاری ندهد یادت اگر وقت ستردن زنگار غم از سینه زدودن نتوانم پاییز را به خاطر ما آورد غروب ای کاش جای غصه – هر اندازه ی که است ـ یک تکه خاطرات تو را آورد غروب ای سایه ی نهان شده در پرده های شام در مِه، تو را چگونه به جا آورد غروب؟ گرگ از قفا و در جلو آغوش پرتگاه جز سوی مرگ، رو به کجا آورد غروب؟ تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند صد گونه پرده را به نوا آورد غروب ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت این پرده را به روی تو، تا آورد غروب
|+| نوشته شده توسط عفیف باختری در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 17:58 |
