|
در كوچه
ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد «شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 14:46 |
