|
سه غزل تازه
۱ خدا برای خودش آفریده دنیا را نه بهر هیچ که پر پر کنند گل ها را شبی به ساحلم آورد و کرد تشنهء خویش به روی ماسه نوشتم سرود دریا را و باد آمد و پیچید گرد مجنون بید به هر کرانه پراکند بوی لیلا را نهاده دختر کولی به شانه کوزهء آب گرفته نالهء عاشق تمام صحرا را * عروسکیم و غریبانه در تو می نگریم عجب زمانه به بازی گرفته یی ما را دلم به پای خودش آمده به مسلخ تان به حال خود بگذارید مرد تنها را کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست به یک نظاره بسوزان تمام این ها را ۲ افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد دروازه را به روی خودش بست و گریه کرد جام دگر زد و دو سه جام دگر و بعد احساس گریه داد به او دست گریه کرد در چهره ات فریب ترا آشکار دید باخود به خنده گفت: زن پست و... گریه کرد با کوک توبه گرد خودش چرخ خورد و رفت این رقص، رقص زنده گیم هست و گریه کرد ای ابر! در کنار تو ابری اضافه شد چشمم به اجتماع تو پیوست و گریه کرد دیوانه تا که حرف سفر از لبت شنید با بوسه یی دهان ترا بست و گریه کرد ۳شاخه بی سيب و جهان دامن پر از سنگ است بر سر هيچ ميان دو برادر جنگ است ماه من! ای به جهان تاج شهنشاهی من روزگاريست که شهزادهء تان دلتنگ است لاف همراهی و آنگاه به چاه افگندن از همه زشت تر اين زشترين نيرنگ است اشتران زنگ زنان در دل شب می گذرند هر قدر گوش کنی باز همين آهنگ است دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت لايق قامتم اين پيرهن گلرنگ است |+| نوشته شده توسط عفیف باختری در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 11:50 |
